ببخشید گندم جون دیر شد
قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن جواب سوالها از امروز بگم که من و اعلا رفتیم لوازم ورزشی
عمو پیروز . مغازه شیکی جمع و جور کرده . من از مغازه اش یه کلاه ورداشتم . اعلا هر چی
خواست حساب کنه نگرفت . دمش گرم . عمو رو دارین ، با اون موهاش .به زور کلی چیز میز که
بهشون میزنه ، یه مدلی ازشون در میاره . مثل موهای من که نیست . دلم براشون تنگ شده
بگذریم .
سوال 1. دلیل انتخاب اسم وبلاگ : چون خواستم در مورد زندگی خودم بنویسم انتخابش کردم .
سوال 2. دلیل انتخاب اسم مستعار : اسم خودمه .
سوال 3. پنج وبلاگی که میخونم :
۱. ارتعاشات مغز یه دختر وروجک . آبجی وروجک جونم
۲. من ُ تنهائی هام . آبجی گندم جون
۳. Black Love . آبجی رومینا عزیز
۴. آقا پسر . داداش جونم
۵. میخوام دنیا نباشه ، اگه اس اس نباشه . داداش میثم استقلالی
سوال 4. پستی که همه ی عقایدم رو توش نوشته باشم : هنوز ننوشتم .
سوال 5. مشکلی که با بچه های وب حل کردم : این بود که الان حداقل میتونم با افراد دیگه به
صورت غیر مستقیم ارتباط برقرار کنم . مرسی از همتون .
سوال 6. پنج نفری رو که باید دعوت کنم : سختمه
دلم واسه آبجی وروجکم تنگ شده . پس کی مینویسه ؟
فعلا
همونطور که گفتم دیشب شام رفتیم خونه حاجی اینا . من دوست نداشتم برم ولی برده شدم .
اصلا حوصله جمع رو ندارم .
همه اومدن . من و اعلا که رفتیم هنوز کسی نیومده بود . بعد از ما عمه مهین اینا اومدن و بعدشم
عمو پیمان و خانومش . بگذریم . دیشب شب آرومی بود . جز دو مورد شیطونی کوچولو از طرف
من .
اولیش موقع ای بود که عمه اینا اومدن . من کنار اعلا نشسته بودم . ندا اومد با من دست دادو
خواست بره با اعلا دست بده ، من پامو گذاشتم جلوی پاش ولی متوجه شد . من یه نیشخند
زدم و ندا هم یه نگاه بهم کرد
و یه ایشششش گفتو رفت با اعلا دست داد و سلام علیک
کرد . وای خدا از دست این شوهر عمه . وقتی دست آدمو میگیره همچین فشار میده که دست
آدم میخواد له بشه . یک آدم زرنگیه . از آب کره میگیره . ولی خیلی خانواده دوسته . خوش خنده
هم هست . واسه هر چرت و پرتی حداقل 5 دقیقه وقت خنده میذاره . بلند میخنده . بگذریم .
بعدش عمو پیمان اینا اومدن .
تا وقت شام همه با هم حرف میزدن . تو کل صحبت هایی که شد من فقط دو تا موضوع رو
فهمیدم . یکی اینکه پس فردا ( که میشه فردا ) قراره بریم لوازم ورزشی عمو پیروز رو ببینیم . و
دومی اینکه آقا رضا میگفت چند وقته بساز و بفروش مثل قبل درآمد نداره !
بگذریم . حرف ها تموم شد و نشستیم سر میز شام . بیتا کلی شیطونی کرد و یه سیلی هم به
عمو پیمان زد . زن عمو هم گفت بریم خونه فلفل میریزم تو دهنت ! که من نفهمیدم سیلی زدن
چه ربطی به فلفل ریختن تو دهان داره ؟! معمولا فلفل واسه حرف بد زدنه دیگه ؟ بعدشم بچه سه
سال و نیمه چه میدونه که نباید بزنه تو گوش باباش . بگذریم .
من از بقیه زودتر بلند شدم از سر میز و رفتم دیدم گوشی ندا رو مبله . معتاد گوشی عوض کردنه .
از وقتی اومدن فقط در مورد گوشیش حرف میزد . منم دیدم فرصت خوبیه یه حالی از ندا بگیرم
باطری گوشیشو در آوردم . وقتی اومد گوشیشو برداشت دید گوشیش روشن نمیشه . هر کاری
کرد روشن نشد . به عقل ناقصشم نرسید به باطریش نگاه کنه . کم کم دیدم رنگش عوض شد .
گریه افتاد . گریه افتادو گفت من فقط یه هفته بود گوشی رو خریده بودم . همه اومدن دلداریش
دادن که عیب نداره ، یکی دیگه میخری و منم داشتم میترکیدم از کیف .
واقعا عجیبه . باعث تاسفه . دختر گنده واسه یه گوشی گریه میکنه . کم کم همه بیخیال
شدن که نسترن پشت گوشی رو باز کرد و گفت پس باطریش کو ؟ ندا گفت من از کنار آرا . یه
برگشت گفت ، خیلی لوسی آرا . همه برگشتن منو نگاه کردن . یهو حاجی بلند خندید و
گفت پدر سوخته ی جلب عجب ... خودشو زده به موش مردگی . ( یه فحش بد داد اولش پف
داره ) .
یه نگاه اینطوری به ندا کردم . اونم بهم گفت لوووووس .
بگذیرم شب داشتیم می اومدیم خونه ، این اعلا رفت رو مخم که کارت اصلا قشنگ نبود . درسته
همه خندیدن ولی برای من اصلا جالب نبود . یه ببخشید بهش گفتم که مخمو نخوره . اونم بیخیال
شد .
حالا بریم سر وقت بازی گندم خانم . حداقل باید یه روز صبر کنی یادته چقدر منتظر موندم .
سلام
ببخشید دیروز چیزی ننوشتم . از پریروز دارم یه کتاب میخونم که دیشب تموم شد . کتاب میشل
استروگف از ژول ورن . من عادت دارم اگه یه کتاب رو شروع کنم حتما باید تا آخرشو بخونم تا آروم
بگیرم .
کتاب قشنگی بود . مال دایی فرزاد بود . فکر میکنید قیمتش رو چند نوشته ؟ 240 تومان . چند
سال پیش این کتاب رو خریده بود . همه ی وسایلشو تمییز نگه میداره این دایی فرزاد . مثل نو
میمونن وسایلش . با صلیقه ست .
خیلی حالم گرفته شد . وروجک جون چند وقت نیست . عادت کردم هر موقع نظرات رو نگاه کنم
اسمشو ببینم .
امشب شام دعوتیم خونه حاجی اینا . عمه و عمو پیمان و عمو پیروز هم هستند . دوست ندارم
برم اونجا . ولی میدونم اعلا منو میبره .
فعلا
راستی عیدتون مبارک
یه خبر . عمو پیروز قراره بعد از عید فطر فروشگاه لوازم ورزشیش رو افتتاح کنه . دیشب اعلا گفت .
هر کی نتونه حال حاجی رو بگیره ، این عمو پیروز خوب میتونه . دمش گرم . مادربزرگ هم
پشتشه و ازش حمایت میکنه . حاجی هم هیچ کاری نمیتونه بکنه . حقشه
راستی من خیلی سیاوش قمیشی دوست دارم . گوش میدید ؟ رضا صادقی هم دوست دارم .
اینا واقعا از ته دل میخونن . سبک خوندنشونم دوست دارم . مخصوصا آهنگ جزیره سیاوش
قمیشی رو . صداشون پر از غمه . نیست ؟
هیچی ندارم بگم . . .
این بازیه هم خوب بودا . حداقل به آدم موضوع میده واسه نوشتن .
دیگه چی بگم ؟ برای وروجک جونمم آرزویه تموم شدن شرایط سختشو میکنم و امیدوارم که هرچه
زودتر روحیه اش بشه مثل قبل . شاد و شنگول شه .
راستی طبق فالی که بیتا جون برام گرفت من یه همچین آدمی هستم . : من حاضرم همه
چیزمو دور بریزم جز بچه هامو . جالبه نه ؟ من تو سوالش جوجه رو انتخاب کرده بودم .
اگه دوست دارید مال خودتونم بدونید برید وبلاگش . آخرین لینک شده ( دختر جنوب )
دیگه چیزی ندارم بگم . تا بعد
دیشب بابایی اومد خونه ما و ازم عذر خواهی کرد .چقدر لذت بخش بود .
دیشب جلوی تلویزیون ، رو مبل لم داده بودم و داشتم با گوشی اعلا بازی میکردم .
ساعت 11 بود . اعلا هم تازه اومده بود و داشت تو آشپزخونه شام میخورد . یهو زنگ درو زدن .
اعلا پاشد درو باز کرد دیدم باباییه . سریع دویدم رفتم تو اتاقم . درو روش قفل کردمو نشستم
پشت در که صداشونو بشنوم . ( میدونم کار بدیه )
به هر حال شنیدم چی میگفتن . هیچی ، بعد از یه سلام و علیک و تعارف کردن بابایی شروع کرد
به حرف زدن با اعلا . بابایی گفت خبر داری که دیشب چی شده ؟ اعلا گفت آره دیشب وقتی
اومدم فرزاد بهم گفت . بابایی گفت اشتباه از من بود . من نباید این کارو میکردم .
آخ حرصم نگرفت از دست این اعلا . شروع کرد به حرف زدن که نه بابا ، چه اشتباهی ؟ من به
فرشته حق میدم بخاد آرا رو ببینه . من قبلا هم بهش گفتم هر موقع خواست بیاد اینجا . به شما
هم حق میدم که به فکر رابطه فرشته و آرا باشید . فرشته نباید از حق مادریش محروم بشه . یه
لحظه خواستم سرمو بزنم به دیوار از حرص گفتم بیخیال . ارزششو نداره .
من نمیدونم این اعلا کی میخواد دست از این رفتار مزخرفش برداره . نمیدونم چرا همش به دیگران
حق میده . چرا به من حق نمیده که از فرشته بدم بیاد . چرا به من حق نمیده ، که همون فرشته
حق مادر داشتنو ازم گرفت . همین کاراشه ها . . .
بگذریم بعد از یه سری مزخرفات دیگه که به هم گفتن بابایی گفت میخوام با خودش حرف بزنم .
اعلا گفت تو اتاقشه . بابایی اومد در زدو گفت ، بابایی ، آرا جان ،درو باز کن بابایی . منم حرف
نزدم . ادامه داد باباجون ، میدونم ناراحتی از دستم . باز کن درو میخوام ببوسمت و ازت عذر
خواهی کنم .
آخ نمیدونید چه حالی داشتم میکردم . اصلا یه حس اینجوری بود . کلا داشتم حال میکردم که
یهو اعلا اومد پشت درو با لحن کمی قاطع گفت ، آرا درو باز کن ، زشته ، بابایی منتظره . هیچی ،
هرچی زده بودیم پرید .
پا شدم درو باز کردمو سرمو انداختم پایین . بابایی بغلم کردو پیشونیمو بوسید . گفت باباجون
معذرت میخوام . منم با یه حسی که مثلا ته دلم ناراحتم سرمو تکون دادم که حالا باشه ،
بخشیدم . بهم گفت بهت قول میدم تا وقتی که خودت نخواستی فرشته نیاد سمتت . هیچی یه
میوه ای خوردیم دور هم و بابایی رفت . منم سریع اومدم تو اتاقم که با این اعلا روبرو نشم که
حسابی حالمو گرفته بود .
به هر حال وقتی قربون آدم میرن آدم لذت میبره ، فراوون . پیش خودتون نگید این بچه ، عقده
محبت داره . خوب اصلا دارم ، مگه چیه ؟ دوست دارم نازمو بکشن
.