تنهایی من

زندگی آرا ٬ تنهاترین پسر دنیا


تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 26 مهر ماه سال 1389 ساعت 10:25 PM

پایان

شاید بگید قبلا هم اینو گفتم . حقیقتا نمیخواستم همینم بنویسم . میخواستم بی صدا فراموش


شم . اما چند تا نظر باعث شد بیام و بگم تصمیمم چیه .


بیشتر از همیشه خسته م . به اعلا گفتم برگردید . ولی گفت آبی که از جوب رفت دیگه بر نمیگرده


و بهم گفت دیگه در موردش صحبت نکن . فرشته هم گفت همه چیز برام تموم شده و اعلا فقط


برام قابل احترامه و علاقه ش دیگه به عنوان یک همسر معنی نداره .


چیزی که همیشه ٬ از همه مخفی میکردم و حتی دوست نداشتم اینجا بگم بیماریم بود . وگرنه


همه چیزو بدون کم و کاست مگه اینکه یادم میرفت اینجا گفتم . حالا میخوام اونم بگم تا دیگه


نتونم بیام اینجا و این باعث میشه بازم خودمو مخفی کنم از همه .


من مبتلا به بی پلار هستم . یه سرچ تو گوگل ، بهتون میگه یعنی چی . فقط اینکه برای من


درمانی وجود نداره . و حسرت من از زندگی که توش هستم به خاطر همینه که ناخواسته درگیر


این بیماری هستم که شوک طلاق پدر و مادرم توی بچگی باعثش شد .


حالا میبینید که حق با منه از همشون بدم بیاد . نه شادیم دست خودمه نه غم و غصه م . البته


خوشحالیم متعادله اما افسرده که میشم . . .   .


بگذریم . اومدم واسه خدا حافظی و بگم که بهترین لحظات عمرم تو همین وبلاگ گذشت . البته


مطمئنم کسی نمیخواد با یه بیمار روانی که حتی کارش به بیمارستان روانی هم رسیده رفاقت


کنه پس ازتون خواهش میکنم اگه خواستید نظری بزارید فقط خداحافظی باشه ، فقط همین . 


به خدا عاشقانه دوستتون دارم . به خدا اینم دروغ نمیگم که دارم گریه میکنم . اینو دارم میگم که


بدونید چقدر دوستون دارم . زندگی منم اینطوریه دیگه . عادت کردم . نوشتنو ادامه بدم خودم


بیشتر عذاب میکشم .


سعیمو میکنم زندگیمو عوض کنم . اگه تونستم که من بردم و اگه نه که هیچ ، مثل همیشه


میبازم .


خیلی دوست داشتم همتونو از نزدیک ببینم . تازه میخواستم عکسمو براتون بزارم ولی تمومش


کنم بهتره . اینبار جدیه جدیه م .


همتونو دوست دارم . از ته دل . این شکلکو گذاشتم که شاید یکم بتونه حالمو بیان کنه .


ای کاش جور دیگه ، جای دیگه و تو شرایط دیگه باهاتون اشنا میشدم .


یه خواهش باقی موند . فراموشم نکنید چون از فراموش شدن میترسم .


همتونو دوست دارم .


خدا حافظ




پنجشنبه 22 مهر ماه سال 1389 ساعت 3:15 PM

ملاقات دیروز

سلام .


اول بگم که دیشب حالشو نداشتم جواب نظراتون رو بدم . از این بابت معذرت میخوام .


دوما دیشب حالشو نداشتم بنویسم . اومدم بنویسما ولی خسته بودم . نشد دیگه .


وقتی که به اعلا گفتم استقبال کرد و گفت که کار خوبی میکنی که میخوای بری پیش فرشته .


مادربزرگم وقتی فهمید گفت که خوب کاری میکنی . اما حاجی وقتی فهمید گفت خیلی مادری 


کرده واسش که میخواد بره بهش سر بزنه . البته به حرفش اهمیت ندادم و مادربزرگ گفت که


هرچی باشه مادرشه . ۹ ماه تحملش کرده . تو که نمیدونی یعنی چی ؟


دیروز دایی فرزاد ساعت ۱۰ اومد دنبالم . با هم رفتیم آپارتمان فرشته . وقتی رسیدیم پشت در


واحدش و زنگ زدیم اومد درو باز کرد . بغلم کرد و منو بوسید . منم یه کوچولو فقط یه کوچولو


بوسیدمش . چقدر بغلش گرم بود . دلم واسش تنگ شده بود . واسه بغلش . واسه صدای نازش .


دستمو گرفتو منو برد پیش خودش رو مبل نشوند . گفت خوبی مامان ؟ گفتم مرسی . همینجا


دایی صداش کردو گفت فرشته بیا اینجا . فرشته رفت پیشش و نمیدونم به هم چی گفتن ولی


فرشته یه چیزی رو تایید میکرد . بعدش دایی بلند گفت من میرم بیرون ولی ناهار میام اینجا .


فعلا.

موهاشو پسرونه کوتاه کرده . خیلی بهش میاد . واقعا شبیه خودشم . البته نه اینکه تازه فهمیدما٬


نه ولی بهش توجه نمیکردم . برام مهم نبود . جنس موهامون ٬ چشامون ٬ ابروها ٬ دماغ ٬ نوع


پوستمون ٬ فرم صورت و حتی فرم بدنم شبیه خودشم . بگذریم . مهم نیست .


دو تا لیوان آب پرتغال آورد . اومد کنارم نشست و گفت از خودت برام بگو مامان . گفتم هیچی .


خوبم . پیش حاجی هستیم . گفت خبر دارم . بابات برام گفت . نباید اون کارو میکردی . ازش


پرسیدم مگه با هم در ارتباطید هنوز . سرشو تکون داد و گفت گاهی .


نمیدونم این دوتا با کی لج کردن . من مطمئنم هنوز همدیگه رو دوست دارن . اعلا که همیشه


میگه . فرشته هم که مشخصه . نمی دونم .


بهش گفتم فرشته ٬ میشه برام بگی چرا از هم جدا شدید ؟ گفت به من نمیگی مامان ؟ گفتم نه


. گفت این حقم نیست . کاش دهنم بسته میموند و حرف نمیزدم . لعنت به من . گفتم مگه


این زندگی حق من هست ؟ قیافش رفت تو هم . فکر کنم حالشو گرفتم . خودمم ناراحت شدم .


گفت بی انصاف نشو آرا . گفتم خودت چرا بی انصافی ؟ چند دقیقه ساکت بهم نگاه کردو گفت


بگذریم . هر جور خودت راحتی . مگه خودت داستانو نمیدونی ؟ گفتم میدونم ولی میخوام خودت


بگی .


گفت باشه . وقتی منو اعلا بر خلاف میل همه ٬ حتی بابایی که فقط به خاطر من به ظاهر راضی


شد ازدواج کردیم همه مارو کنار گذاشتن . البته مادربزرگت بعد از یه مدت منو به عنوان عروسش


قبول کرد ولی حاجی نه . نمیخواست قبول کنه . همیشه بهمون گیر میداد . منم جوابشو میدادم .


اونم بیشتر حرصش در میومد . ما مستقل شده بودیم اما از نظر مالی به حاجی وابسته بودیم .


مخصوصا اینکه اعلا هم پیش اون بود . حرفاش و تعنه هاش سر کار باعث میشد اعلا روز به روز


ناراحتتر باشه .


نه به من چیزی میگفت نه به باباش . فقط میریخت تو خودش . همین منو ناراحت تر میکرد


. تا اینکه تصمیم گرفتیم اعلا از حاجی جدا شه . با سرمایه ای که داشت تو همون کار از حاجی


جدا شد . اما ورشکست شد . البته من مطمئنم حاجی بی نقش نبود . این باعث شد که بازم


برگرده پیش حاجی و اینبار وابسته تر شد . منم تحقیر شدم . تو هم به دنیا اومده بودی و این کارو


سخت تر میکرد . منم خسته شده بودم . از بابات جدا شدم . گفتم دلت واسه من نسوخت ؟


گفت چرا . ولی نمیتونستم دووم بیارم . گفتم خیلی خودخواهی . گفت نباید در موردم اینجوری


فکر کنی . دیگه حرف نزدم . بحثو عوض کردو از زندگی خودش گفت .


از اینکه چند تا پیشنهاد ازدواج داشته ولی قبول نکرده . از اینکه داره درسشو تموم میکنه و چیزای


دیگه مثلا اینکه یه بوتیک داره و . . . .


بگذریم . جوون مونده . اصولا ادمای بیخیال جوون میمونن . منی که همه ی اخلاقامم شبیه اونه ٬


هیچوقت بیخیال نیستم . اینجا با هم فرق داریم . ولی هردومون لجباز ٬ یه دنده  ٬ بی احترامی رو


تحمل نمیکنیم .  هر دومون خودخواه ٬ یه کم پر رو  ٬ آزاد ٬ رها ٬ بی قید ٬ احساساتی و چیزای


دیگه .


حداقل ۶ ماه میشد دست پختشو نخورده بودم . ماکارونی و قیمه درست کرده بود . خوب بود .


بگذریم . آخرش وقتی داشتم از پیشش میومدم گفت نمیای چند وقت پیشم بمونی ؟ گفتم نه .


گفت باشه ٬ خداحافظ . خواستم یه بار دیگه بغلش کنم ولی نتونستم . نتونستم غرورمو بشکنم .


ولی عقدش تو دلم مونده .


فعلا .



سه شنبه 20 مهر ماه سال 1389 ساعت 10:41 PM

فردا . من و فرشته

امروز به اعلا هم گفتم . اونم گفت خیلی خوبه که بری دیدنش .


حس میکنم خیلی بهش نیاز دارم . دوست دارم بهش بگم چرا اینجوری شد زندگیمون ؟ اصلا چرا


ولمون کرد ؟


دلم میخواد یه کوچولو ببوسمش ولی نباید خودمو کوچیک کنم . اینطوری فکر میکنه دیگه از


دستش ناراحت نیستم .


امروز به بابایی زنگ زدم و بهش گفتم . اونم گفت فردا دایی فرزاد میاد دنبالت بیا اینجا . گفتم نه .


منو دایی بریم آپارتمانش . اونجا بهتره . اونم قبول کرد . بعد که به فرشته گفته بود  به من زنگ زد


گفت فرشته خیلی خوشحال شده .


مادر بزرگم وقتی فهمید گفت کار خوبی میکنی مادر . اونم مادره خوب . دوستت داره .


فردا صبح قراره برم اونجا . وقتی اومدم براتون همه چیزو تعریف میکنم .

دوشنبه 19 مهر ماه سال 1389 ساعت 9:17 PM

فرشته

ببخشید دیر نوشتم .


نه حال جسمیم خوبه ٬ نه حال روحیم .


یه حقیقتی رو بگم ٬ دلم واسه فرشته تنگ شده ولی نمیتونم رو دلم پا بزارم . نمیتونم ببخشمش .


خیلی دلم میخواد ببینمش . نمی دونم ولی حس میکنم اگه به بابایی بگم که برم ببینمش ٬ غرورم


بشکنه و اینکه اونم فکر کنه که بخشیدمش .


واقعا نمیدونم ٬ شما میگید چیکار کنم ؟

یکشنبه 18 مهر ماه سال 1389 ساعت 00:17 AM

دو روز  مزخرف

اول با این جمله شروع میکنم که از نظرات عزیزان دلم فهمیدم که همه جوره حق با پدر و پدر بزرگ


عزیز تر از جانم هست و من فقط یه بچه لجبازم که بهونه میگیرم . مرسی از لطفتون .


دوم اینکه تمام امروز رو در بستر بیماری بودم و الان فقط بلند شدم که پستمو بزارم و به همون


بستر بیماری برگردم . امروز از همون آمپول هایی که چند روز پیش به یکی گفتم نوش جونت ،


خودمم نوش جون کردم . سرما خوردم . دسته گل عمو پیروز .


دیروز صبح با با شنیدن برخورد یک جسم محکم با کمد اتاق بیدار شدم . اولش بیخیال شدم و


چشمامو بستم تا خوابم رو ادامه بدم . اما دوباره همون صدا اومد . سرمو بلند کردم و دیدم بیتا تو


اتاقمه . بهش گفتم تو اینجا چیکار میکنی ؟ اونم بدون اینکه چیزی بگه همون جسم محکمو که


اسپری مامانش بود به سمتم پرت کرد و یه لبخند پر صدا هم تحویلم داد . البته اسپری پرتاب شده


اصلا به من نرسید  خوشبختانه .


در همین حین زن عمو اومد تو اتاق و گفت سلام آرا . بیدار شدی ؟ خواستم بگم بیدارم کردین


ولی نگفتم . بعد به بیتا گفت مامان جان اینجایی . بیا بریم . داداشو اذیت نکن . بیتا هم اومد


اسپری رو ورداشت و رفتن بیرون .


خواستم دوباره بخوابم که یهو نسترن اومد گفت سلام . بیداری ؟ گفتم آره . شماهم اینجایید ؟


گفت آره . مادر بزرگ ناهار درست کرد گفت همه بیایم روز جمعه دور هم باشیم . بعدش گفت ، آرا


میتونم با کامپیوترت تحقیقمو بنویسم . عمو پیروز نمیزاره با کامپیوترش کار کنم . گفتم باشه و رمز


کامپیوترمو بهش گفتم . فقط بهش گفتم به کسی نگه . مطمئنم نمیگه . آدم باورش نمیشه . دو


تا خواهر اینقدر متفاوت ؟! ندا اونجوری ، نسترن اینجوری ؟


وقتی رفتم پایین ساعت 11 بود . همه جمع بودن . وقتی منو دیدن سرمو به عنوان سلام تکون


دادمو رفتم واسه صبحونه . همه اینا گذشت و ناهارم خوردیمو تا اینجاش بازم خوب بود جز


نگاههای تهدید آمیز ندا . بعد از ناهار آقا رضا به همه گیر داد که بیاین مچ . عمو پیمان که زیر


عذابهای زن عمو جونی براش نمونده بدون هیچ زوری از طرف آقا رضا خود به خود خاک شد . بعد


هم به اعلا گیر داد که اعلا اصلا اهل این جلف بازیها نیست ، به قول خودش آدم باید سنگین باشه


. بعد از اون نوبت رسید به من . پسر بیا ببینم چه قدر مردی ؟ این عموت که هیچی . باباتم که


هیچی . بیا بینم . اینقدر گیر داد که مجبور شدم قبول کنم . بی انصاف نذاشت یه کم حس بگیرم .


همین که دستمو گرفت تمام زورشو خالی کرد رو دستم . انصافا یه لحظه فکر کردم دستم کلا از


بازو کنده شد . بعد که با افتخار خاکمون کردو ما هم دستمونو گرفتیم برگشته میگه یکم جنبه


داشته باش بچه . اومدم بگم آخه مرد گنده تو حداقل 95 کیلو وزن داری ، من وزنم 70 هم نمیشه .


بعد من باید جنبه داشته باشم . خجالتم نمیکشه .


بعدش عمو پیروز اومد . عمو پیروزم انتقام کل خانواده رو از این مرد گرفت . تو یه فشار دستشو


خوابوند . آقا رضا قبول نکرد گفت من اماده نبودم . دوباره بازم عمو پیروز مچشو خوابوند . آخ حال


کردم .  جالبش اینه که ندا و نسترن هم طرفدار عمو بودن . بعد که آقا رضا باخته میگه شما چرا


منو تشویق نمیکردین . عجب بابا !


شب هم که نذاشتن من پستمو بزارم . گفتن بیا مختار نامه ببین . منم رفتم . بعدشم اینقدر


حرف زدن که نفهمیدیم چی شد . حالا بدبختیام از اینجا شروع شد . بعد از فیلم همه پاشدن برن


. منو عمو پیروز و اعلا و حاجی و مادر بزرگ رفتیم بیرون واسه بدرقشون . همین که داشتیم بر


میگشتیم تو ،  نمیدونم چی شد خواستم با عمو شوخی کنم . عمو جلوی هممون بود . وقتی


داشت از پله های کنار استخر رد میشد . من رفتم از پشت حولش دادم . اونم برگشت واسه


شوخی منو یه حول انصافا خیلی کوچیک داد. من جون ندارم عقب عقب رفتم افتادم تو استخر .


شانس آوردم آب داشت . و الا حداقلم  ضربه مغزی بود . آبشم مونده بود . سردم بود . خیلی وقت


میشه  آبش عوض نشده . هیچی عمو دستمو گرفت و درم آورد . بردنم تو . حاجی هم یه مقدار


عصبانی شد واسه عمو که اون عقلش کمه تو که عاقلی  چرا حولش دادی ؟ اگه یه چیزیش


میشد چی ؟ عمو هم همش میخندید .  یه دوش گرفتمو رفتیم خوابیدیم .


امروز صبحم با گلوی گرفته و تب بیدار شدم . مادر بزرگ زنگ زد و دکترخودشون ( اسم نمیبرم )


اومد . دو تا  آمپی سیلین ( صوتی ) پنی سیلین به من زد تا من باشم به بچه مردم نگم آمپول


نوش جونت . الان حالم خوبه . حالا دکتره برگشته میگه  این سرما خوردگی داشت ولی این آبو


شبو نسیمو همه باعث شد که مشخص بشه بیماری . راستی عمو برام یه عطر آورد امشب که


دیشبو جبران کنه .


ساعت 12 شد الان .


من برم یه سری به وبلاگا بزنم و بعدش برم بخوابم .


فعلا .





1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>